تبليغاتX
فرتوت
 

.

حالا که دارم می‌نویسم بیشتر از همه به دوستانی فکر می‌کنم که دلم برایشان تنگ است برای کسانی که دوستشان دارم و گاهی اوقات حس‌ می‌کنم واقعی نیستند آدم‌هایی با این همه صفات دوست‌داشتنی. شاید جهان با اینترنت و ابزارهای ارتباطی جدید خیلی کوچک شده‌باشد اما من دورم، دوستم و دلتنگم و اصلاً چرا دارم این مطالب را اول این پست می‌نویسم نمی‌دانم....

مطالب این پست رو تقدیم می‌کنم به عزیزی به نام آزادی که در کودکی به من شنا کردن را آموخت و روح مقتولین قتل‌های زنجیره‌ای که هنوز پس از ده سال قفل زنجیرش باز نشد.

 

 

مویی از گیسو

هدیه به یاران همراه با این پست دو بیت از غزلیات شمس مولانا:

عشوه دادستی که من در بیوفایی نیستم           بس کن آخر بس کن آخر روستایی نیستم!

چون جدا کردی به خنجر عاشقان را بند بند        چون مرا گویی که در بند جدایی نیستم.

 

 

شعر جهان

سانتوس لوپس  .. - 1955

دبیر خانه شعر کاراکاس ونزوئلا

ترجمه: سعید آذین

 

زندگی می کنم

و سخت برآنم که بدانم

چه پرندگانی

در رگهای من دربنداند

در قلب من هوشیارند

و اعصابم را نوک می زنند

برآنم

بدانم

چگونه رهایشان کنم.

 

 

این صندل رسوایی

وقتی داریوش بوی گندم‌‌اش را خواند همه تایید کردند حتی عده‌ای از مذهبیون هم داریوش را به سبب همین قطعه می‌شناسند «بوی گندم مال من هر چی می کارم مال تو».

مشکل جامعه در آن اتمسفرِ خاصِ مبارزه علیه رژیم پهلوی دوم، فقط، عملکرد رژیم بود و یا شاید فقط این مشکل فقط به دید می‌آمد؛ اتحادی کاذب بین همه‌ی اقشارِ فکری ایجاد شده بود که فقط به نابودی رژیم به عناوین مختلف بپردازند، مذهبیّون به عنوان بزرگترین سدِّ اجرای احکام‌الله به رژیم می‌نگریستند، ملیّون به رژیم به عنوان حکومتی که منابع ملی و اموال عمومی را به چپاول نشسته نگاه می‌کردند و روشنفکران و هنرمندان ضدیّت مرامی خودشان را با حکومت های توتالیتر و دیکتاتور (البته برای رسیدن به آزادی انتزاعی ذهن‌شان) دنبال می‌کردند.

در آن بستر بود که مشکل یک وجه داشت وجه حکومتی، حکومتی که باید برافتد. اما وقتی امروز محسن نامجو می‌خواند «شقایق نرماندی از آن تو عقاید نوکانتی از آن من» همه گیج‌اند که چه بگویند، تایید کنند یا تکذیب کنند؛ چون نه جامعه‌ی ما جامعه‌ی آن سال‌هاست نه نامجو داریوش. جامعه‌ی ما از اتحاد کاذب به انکثار حقیقی رسیده‌است و مشکل‌مان از یک مسئله به چندین معضل تبدیل شده. اگر هنر، هنر حقیقی باشد، آینه‌ی تمام نمای اجتماع خود نیز هست. تجلی محیط است آنگاه که کنش‌های محیط در جان هنرمند درونی شده‌است و ما باید بپذیریم که جامعه امروز ما این چنین است با همین تکثر اصوات و الحان و با همین حالات هیستریک که نامجو در تحریرهایش دارد ....  باید پذیرفت.

اولین باری که صدای نامجو را شنیدم در یک مجموعه لوح فشرده از تمامی اهالی موسیقی زیر زمینی یکی دو سال اخیر کشور بود. در میان آلبوم‌های این لوح ناگهان به چند قطعه برخوردم که بر خلاف قطعات دیگر بود، دیگر خبری از عاشقانه‌های سطحی و سانتی‌مانتال نبود قطعات نامجو نو،عمیق و در عین حال عجیب بود به‌هیچوجه شبیه سبک‌های مرسوم نبود تا مدتی در بهت و گیجی بودم؛ نمی‌دانستم حقیقت این موسیقی چیست، و من باید چه موضعی در برابرش داشته‌باشم. کم کم  به این نتیجه رسیدم که قطعات نامجو گاهی اوقات اصلاً موسیقی نیست؛ و می‌توان گفت؛ نوعی Sound Art است. تجلیاتی هنری است در قالب صوت. این موضوع اولین تفسیر من از خروج‌های گاه و بی‌گاه نامجو از هارمونی مرسوم و مراعات شده تا کنون بود.

بعدها مصاحبه‌ای از نامجو خواندم که می‌گفت: «می‌خواهم موزیکی خلق کنم که شاملو هم بشنود»1. راستش را بخواهید به نظر من اگر شاملو زنده بود خیلی احتمالش کمبود که از این نوع موسیقی خوشش بیاید اما آرزو کردم کاش آندره‌ برتون زنده بود تا می‌شنید؛ به عقیده‌ی من آنچه تحت عنوان «نگارش خودکار»2 در میان سورئالیست‌ها مطرح شد هر چند در میان آنان زیاد به بار ننشست، فکر می‌کنم در آثار نامجو به گونه‌ای دیگر متجلی است «خوانش حنجره» اسمی‌است که من بر این نوع آثار می‌نهم و فکر می‌کنم آثار نامجو را اگر از منظر همنشینی گام‌ها و تجانس موجود بین آواهایش بخواهیم بررسی کنیم؛ دچار ناخودآگاهی خاصی‌است که برای من نگاره‌های سورئالیستیک را در ذهن متبادر می‌کند.و خلاصه هر چه هست من دوستش دارم..... شما چه‌طور؟

 

1-     «می‌خواستم موسیقی ایرانی ارائه کنم که احمد شاملو هم آن را گوش کند» روزنامه اعتماد ویژه نامه‌ی نوروز87 صفحه 40

2-     «شیوه‌ای خاص که سورئالیست‌ها معتقد بودند می‌توان با نوعی خودکاری (اوتاماتیسم) روحی که بسیار نزدیک به رویاست به آفرینش هنری ناب دست زد.» مکتب‌های ادبی رضا سید حسینی

 

 

کاری از خودم     شاید شعر...

 

از گناهم پشیمان نیستم

روی لبت

 چای که می‌خوری

و سیب آدم توی گلویت می‌جنبد

با مداد می نویسم که را حت پاک شود

که دوستت دارم

گاهی به چشم‌هات زل زل     فکر می کنم

و روی ابروهات هیز می‌شوم

تازگی‌ها ترسوی کوچکی شده‌ام

که آخرش از نردبان می‌افتد

از گناهان بزرگ

از گناهان بلند

ازگناهان گیسو

جهنمی مرا می‌سوزاند

و پشیمانی توی بوسه‌ها گم است

وقتی سیب آدم توی گلو می‌جنبد./

                                                   31/1/1387

 

دو غزل خاطره‌انگیز که همواره برایم جذاب هستند امیدوارم که

 

 برای شما هم خاطرات شیرینی را تداعی کند:

(1)

خوب من شنیده‌ام؛ از زبان این و آن، مرد مال گریه نیست، گریه مال مرد نیست.
هی سوال می‌کنید روی گونه‌های تو اشک‌ها برای چیست؟ گریه مال مرد نیست!
مرد خشم بی درنگ، مرد شکل پاره‌سنگ، منظری بدون روح، بیشه‌ای پر از پلنگ
زن ولی همیشه اشک، معبد ملایمت، زن چقدر عاطفی‌است؛ گریه مال مرد نیست
گر چه رنج‌مان به‌راه، گرچه زخم‌مان عمیق، دست‌هایمان تهی‌است؛ چند بار گفتمت؛
چند بار گفتمت؛ در حضور دیگران، هی نمی‌شود گریست، کریه مال مرد نیست.
ای تب گریستن! ای حریر بی‌کران! اتفاق ناگهان! انفجار بی‌امان!
 ابر گریه را بگیر! آه بغض من بمیر! اشک، اشک من بایست!گریه مال مرد نیست!
من که مرد نیستم، گور سرد نیستم، حسرت نهفته‌ی پشت درد نیستم؛
با توام به من بگو! می‌شود چگونه ماند؟ می‌شود چگونه زیست؟ گریه مال مرد نیست؟
مرد بغض کرد و، نه، مرد گریه، نه، نکرد، مرد مرد مرد مرد خسته بود از این سکوت
هق‌هقی که می‌رسید، جز تو هیچ‌کس که نیست؟! این صدا صدای کیست؟ گریه مال مرد نیست
مرد گریه می‌کند هی نگاه می‌کنند، نیشخند می‌زنند، اشتباه می‌کنند
زیر چتر مشکی‌اش، می‌زند به خود نهیب،گریه از تو منتفی‌است! گریه مال مرد نیست
ابرها گریستند؛ چون که مرد نیستند؛ مثل رود زیستند؛ چون که مرد نیستند؛
مرد سطر آخرِ شعر را چنین سرود؛ همچنان که می‌گریست، گریه مال مرد نیست


محمدعلی رضازاده

(2)

و چای دغدغه‌ی عاشقانه‌ی خوبی‌است       برای با تو نشستن بهانه‌ی خوبی‌است

حیاط آبزده، تخت چوبی و من و تو   چقدر بوسه، چه عمری، چه خانه خوبی‌است

قبول کن به خدا خانه‌ی شما سارا               برای فاخته‌ها آشیانه‌ی خوبی‌است

غروب اول آبان قشنگ خواهد‌ بود          نسیم و نم نم باران بهانه‌ی خوبی‌است

بیا به کوچه که فردیس شاعری بکند       که چشم تو غزل عامیانه‌ی خوبی‌است

کرج؟سوار شو آقا! صدای ضبط اگر؟         نخیر کم نکن آقا! ترانه‌ی خوبی‌است

صدای شعله‌ورِ گل‌نراقی و باران             فضای ملتهب و شاعرانه‌ی خوبی‌است

مطابق نظر ماست هر چه هست عزیز      قبول کن که زمانه زمانه‌ی خوبی‌است

به خانه باز رسیدیم چای می خواهیم        برای با تو نشستن بهانه‌ی خوبی‌است

حسن صادقی‌پناه

 

|+| نوشته شده توسط علي يوسفيان در دوشنبه 3 تیر1387  |
 پاییز بهانه است برگ از درخت خسته شد

.

به نام خدا

پدرم وقتی مرد

پاسبان‌ها همه شاعر بودند

مرد بقال از من پرسید

چند من خربزه می‌خواهی؟

من از او پرسیدم

دل خوش سیری چند؟

دیروز را با خبر درگذشت پدر دوست عزیز و شاعرم سیدرضا سیدحسینی شروع کردم و حالا در حالی می‌نویسم که نمی‌دانم فردا را با چه خبری شروع می‌کنم یا حتی اصلاً شروع خواهم‌کرد یا نه؟

این ضایعه‌ی پر نغمت را به این دوست عزیز تسلیت می‌گویم، و امیدوارم خداوند لبخندهای زنده‌ی پدرش را هیچ وقت در ذهنم نمیراند.

با تألم و تأثر            .

علی یوسفیان           .

|+| نوشته شده توسط علي يوسفيان در یکشنبه 12 خرداد1387  |
 

.

  سربه‌زيرترين مرد دنيا مي‌شوم

وقتي بهار در گل‌هاي دامن توست.

 

سلام

سال86 با تمام اتفاقات‌اش گذشت و سال 87 آغاز شد واين نيز بگذرد ...

به قول صائب:

بس كه بد مي‌گذرد زندگي اهل جهان مردم از عمر چو سالي گذرد عيد كنند
فكر مي‌كنم بتوان گفت سال 86 سال وقوع تمام ناملايماتي بود كه انتظارش را داشتم اما پيش‌بيني‌ام از سال 87 سالي‌است كه سرشار از ناملايمات و اتفاقاتي خواهدبود كه انتظارش را ندارم.

 

ممنوع

حدود دو ماه پيش كتاب «هزار خورشيد تابان»1 نوشته خالد حسيني نويسنده معاصر افغاني را خواندم رمان خوبي بود و باعث شدرمان اول اين نويسنده (بادبادك‌باز) را هم تهيه كنم و بخوانم به شما هم اگر به مطالعه رمان علاقه‌منديد توصيه مي‌كنم خواندن اين دو رمان را هم تجربه كنيد براي من كه تجربه زيبا و خوشايندي بود.

 

اما متن زير اعلاميه طالبان پس زا ورود نيروهايش به كابل است كه البته نقل قولي‌است از كتاب هزار خورشيد تابان به گونه‌اي كه خالد حسيني روايت كرده2 اين اعلاميه به وضوح تجلي عقايدِ همان طالباني است كه بزرگ‌ترين مجسمه بوداي دنيا را در باميان به علت نابودي مظاهر كفر و الحاد منفجر كرده است.

اميدوارم كه نخنديد؛

 

نام وطن ما اكنون امارات اسلامي افغانستان است.

اين قوانيني است كه ما اعمال مي‌كنيم و شما اطاعت:

همه‌ي شهروندان بايد روزي پنج بار نماز بخوانند.اگر وقت نماز سرگرم كار ديگري باشيد، كتك مي‌خوريد.

همه‌ي مرد ها بايد ريش بگذارند.اندازه‌ي درست حداقل به قدر يك مشت زير چانه است.اگر از فرمان اطاعت نكنيد، كتك مي‌خوريد.

همه‌ي پسرها دستار مي‌بندند. پسرهاي كلاس يك تا شش دستار مشكي به سر مي‌گذارند و پسرهاي دبيرستان دستار سفيد. همه‌ي پسرها بايد لباس اسلامي بپوشند. يقه‌ي پيراهن بسته خواهد‌بود.

آواز خواني ممنوع است.

رقص ممنوع است.

ورق‌بازي، شطرنج،قمار و بادبادك هوا كردن ممنوع است.

كتاب نوشتن، تماشاي فيلم و نقاشي كردن ممنوع است.

اگر مرغ عشق نگه داريد، كتك مي‌خوريد. پرنده‌هاي شما هم كشته مي‌شوند.

اگر دزدي كنيد، دستتان از مچ قظع مي‌شود. اگر باز مرتكب دزدي شويد، پايتان قطع مي‌شود.

اگر مسلمان نيستيد، در جايي كه مسلمانان شما را مي‌بينند، عبادت نكنيد. اگر بكنيد، كتك مي‌خوريد و زنداني مي‌شويد. اگر بكوشيد مسلماني را به دين خود دعوت كنيد، اعدام مي‌شويد.

زن‌ها توجه كنند:

هميشه در خانه مي‌مانيد. براي زنان صحيح نيست كه بي هدف در خيابان‌ها بگردند. اگر از خانه بيرون مي‌آييد، بايد يك محرم، يك خويشاوندِ مرد، همراهتان باشد. اگر در خيابان شما را تنها ببينند، كتك مي‌خوريد و به خانه فرستاده مي‌شويد.

تحت هيچ شرايطي نبايد صورتتان نمايان باشد.وقتي از خانه بيرون مي‌آييد، بايد برقع بپوشيد. اگر سرپيچي كنيد، سخت كتك مي‌خورديد.

آرايش ممنوع است.

جواهرات ممنوع است.

لباس‌هاي چشم‌گير نمي‌پوشيد.

حرف نمي‌زنيد، مگر اينكه چيزي از شما بپرسند.

چشمتان نبايد به چشم مرد‌ها دوخته شود.در ملا عام نمي‌خنديد، اگر بخنديد، كتك مي‌خوريد.

ناخن را لاك نمي‌زنيد. اگر بزنيد، يك انگشتتان قطع مي شود.

مدرسه رفتن براي دخترها قد غن است، همه‌ي مدارس دخترانه بي درنگ تعطيل مي‌شود.

كار كردن براي زن‌ها ممنوع است.

اگر جرم زنا ثابت شود، سنگسار مي شويد.

 

 

اميدوارم كه نخنديد.

1. هزار خورشيد تابان ، خالد حسيني ، انتشارات ثالث ، ترجمه: مهدي غبرايي ، چاپ سوم آبان 86

2. همان كتاب صفحه‌ي 293 - 291

 

 

يك داستان كوتاه از خودم

 

سرما را در عضلات باسنش احساس كرد. چشم باز كرد. سيگارش كاملاً خاكستر شده‌بود سيگار را كه مي انداخت سياهي اندام يك نفر را از آن سمت خيابان تشخيص داد. نمي‌توانست دقيق ببيند. از وقتي عينك‌اش شكسته بود همه جا را تار مي‌ديد. مخصوصاً در آن مواقع خاص...

چشمانش دوباره روي هم رفت صحنه‌ي شكستن عينك را به خاطر آورد. توي توالت پارك وقتي اشتباهاً سرنگ را توي دستش فرو كرد با سرعتي كه خودش هم انتظار نداشت دستش را پس كشيد ؛ سرعت‌اش فقط ناشي از درد بود.دستش به عينك خورد و شيشه‌هاي عينك روي سنگ توالت خرد شد.خون روي خرده‌شيشه‌ها چكيد.

سردش شد،چشم‌اش را باز كرد و كت را محكم تر دور خود پيچيد. احساس كرد سياهي دارد به او نگاه مي‌كند، سعي كرد سرش را بالا نگه دارد،نتوانست.چشمانش را بست، سرش باز سنگين شده بود. گردنش درد مي‌كرد. سكوي بتني خيلي سرد بود و پاهايش داشت يخ مي‌زد. دستي را روي كتف‌اش احساس كرد،پلك‌هايش را به سختي باز كرد،سياهي ميگفت:«بابا بيا بريم خونه».

 

|+| نوشته شده توسط علي يوسفيان در یکشنبه 11 فروردین1387  |
 

ادبيات فضاي ژئوپلوتيك ندارد

همه ما ميدانيم كه امكانات زندگي در هر حوزه جغرافيايي محدود است براي مثال امكانات بهداشتي درماني يك شهر را در نظر بگيريد، هر گاه يك شهر پانصد هزار نفري صرفاً داراي يك بيمارستان باشد آن‌وقت است كه هر تخت،برانكارد،آمبولانس و ديگر لوازم و ابزار پزشكي‌درماني موقعيت حياتي پيدا مي‌كنند چون كاملاً قابل پيش‌بيني است كه امكانات يك بيمارستان جواب‌گوي شهري با اين جمعيت نخواهد بود و به همين خاطر آنها ارزشي بيش از آنچه شايسته‌ي آن هستند مي‌يابنددر اين حالت خواهيم گفت: اين بيمارستان در اين شهر اهميت ژئو پلوتيك(جغرافياي سياسي) داردو داراي فضاي حياتي است. رجال سياسي به اين قبيل مسائل توجه جدي داشته‌اند، به طوري كه اگر براي مثال تمام انگلوساكسون‌هاي1 دنيا را گرد آوريم يقيناً در مجموعه جزاير انگلستان نمي‌توانند زندگي كنند.در اين چنين اوضاعي است كه تاريخ شاهد نزاع‌ها، جنگ‌ها و استثمارگري‌ها، بوده‌است، نزاعي كه قدرتمندان عرصه بين‌الملل بر سر سرزمين‌هاي نو آغازگر آن بوده‌اند.

اما ادبيات گستره‌اي بي‌انتهاست و فضاي ژئوپلوتيك ندارد.اما اين اواخر، گاهي رفتارهايي از بعضي از عزيزان در حيطه ادبيات استان مي‌بينيم و مي‌شنويم كه از ايين نوع رفتارها اين طور برمي‌آيد كه بعضي بر اين تصورند كه فضاي ادبيات جا براي همه‌ي اهالي خود ندارد و بايد براي كسب اين فضاي حياتي در اين حيطه با يكديگر نزاع كنيم.

اين مسئله بايد مورد توجه تمامي اهالي ادب قرار گيرد كه ادبيات فضاي حياتي ويژه ندارد و در اين حيطه كسي جاي كسي را تنگ نمي‌كند و اينكه آيا جداً برخي اين مسئله را درك نمي‌‌كنند، امري بعيد مي‌نمايد؛ اما...

اين قلم به عنوان يك مشق نويس شعر به تمامي عزيزاني كه كباده شعر و ادبيات مي‌كشند عرض ارادت و خاكساري مي‌كنم و خود را مگس اين عرصه سيمرغ مي‌بينم اما از خودم و ايشان انتظار دارم، انتظار دارم كه در تجمعات شاعرانه دوستي و صميميت بيشتري ببينم و معناي حقيقي راستي و يكرنگي را به تماشا بنشينم، چيزي كه متاسفانه اين اواخر به ندرت ديده مي‌شود. اين روزها در هرتجمع ادبي كه وارد مي‌شويم مملو از نگاه‌هاي خاص و پچپچه‌هاي جورواجور است فضايي كه اهالي راستين ادبيات را منزوي و مهجور خواهد كرد يقيناً من در جايگاهي نيستم كه بخواهم چيزي را متذكر شوم ولي بياييد فراموش نكنيم: آنچه مهم است اين است كه ما انسان خوبي باشيم و شاعر خوبي؛ نه اينكه فقط تلاشمان در جهت آن باشد كه چنين تصوري از خودمان در ذهن ديگران ايجاد كنيم و ديگر هيچ.

با احترام   .

علي يوسفيان

 

|+| نوشته شده توسط علي يوسفيان در پنجشنبه 23 اسفند1386  |
 

.

وبلاگ نويسي براي اين حقير با مشكلات متعددي همراه است كه اين نكته شايد از پست هاي دير به دير فرتوت واضح باشد اما با توجه به اين كه همكاران ارجمندم در فرتوت همت نموده و ياري‌ام كردند و دوست شفيقم جناب حر شفقت كه از ابتداي شكل گيري،اين وبلاگ مرهون ايثار اين عزيز در بروزرساني، ويراستاري و مشاوره‌هاي ارزشمند اوست همواره همراه و همگام من بود وشما عابران همراه هم با نظرات و تشويق‌ها خود باعث دلگرمي و مباهات من بوده‌ايد توانستم كه فرتوت را به امروز برسانم. و آنچه مايه دلگرمي است اينكه فرتوت امروز داراي هويتي مستقل است اما با تمام اين تفاصيل بنا به دلائلي قصدم بر اين بود كه ديگر اين وب بروز نشود و اين مهم به مجالي فراهم تر وانهاده شود. ليكن ترغيب و تشويق بعضي عزيزان مرا به اميدي رهنمون كرد كه نيرويي بهاري را در من زنده كرد نيرويي كه توان مداومت را در نسوج فرتوت من دميد و اميدوارم اينبار بتوانم با كمك اين نيرو فرتوت را به بهروزي برسانم.

 

علي يوسفيان
|+| نوشته شده توسط علي يوسفيان در سه شنبه 23 بهمن1386  |
 

شعر جهان

ناظم حکمت (ترکيه)

 

چه مي کند اکنون

 

چه مي کند اکنون

               در اين لحظه

در خانه است يا بيرون؟

کار مي کند، دراز کشيده يا سر پاست؟

شايد درست هم اينک دستش را بلند کرده باشد

چه زيباست مچ هاي برهنه اش

چه مي کند اکنون

          در اين لحظه؟

شايد دست بر پشت گربه اي مي کشد

خوابيده به زانويش

و يا شايد، قدم بر مي دارد تا که راه بيافتد

با پاهاي زيبايي که در تاريکي زندگيم او را به سويم مي آورند

به چه مي انديشد اکنون؟

                             به من؟

يا

شايد

به لوبيايي که دير مي پزد

و يا به اين که چرا بعضي ها چنين نگون بختند؟

 چه مي کند اکنون،

در اين لحظه؟

 

بر گرفته از کتاب «تو را دوست دارم چو نان و نمک» ترجمه احمد پوري

 

 

 

 

مويي از گيسو

فرتوت اينبار به جاي تک بيت چهار بيت از غزل عبدالقادر بيدل دهلوي را براي شما عزيزان به ارمغان آورده است.

 

زندگاني در جگر خار است و در پا سوزن است            تا نفس باقي است در پيراهن ما سوزن است

سر به صد کسوت فرو برديم و عرياني به جاست        وضع رسوايي که ما داريم گويا سوزن است

ماجراي اشک و مژگان تا کجا گيرد قرار                  ما سراسر آبله دنيا سراپا سوزن است

ناتوانان ناگزير الفت يکديگرند                                بي تکلف رشته را گر هست همتا سوزن است

 

طنز فرتوت

راستش را بخواهيد اولش باورم نمي شد طنز فرشوت اين همه مورد استقبال قرار بگيرد وقتي خبرش را شنيدم چنان از خوشحالي بر خودم لرزيدم شايد هم در خودم که نزديک بود گلاب به روي تان (آن هم از نوع قمصرش) کار به جاهاي باريک بکشد و جاهاي باريک کار دستم بدهد ولي هر چه بود جلوي خودم را گرفتم البته بيشتر جلوي پشت خودم را و نگذاشتم اتفاق فوق الذکري بيفتد که نيفتاد .

 

بعد از مدتها دوري فرتوت فرشوت شده و جنگ و جدال با خانم زندگي آمدم . زندگي ، خانم خوبي است فقط خيلي بهتر مي شد که اينقدر از جناحين به ما فشار نمي آورد و اين جوري هيکل گنده اش را نمي انداخت روي بدن نحيفمان . بگذريم و برويم سر اصل مطلب. دراين مدت عزلت نشيني و خلوت جويي و خلوت گويي و خلوت خويي توي کُماي کتاب خواني به سر مي بردم و دل را زده بودم به درياي کتابهاي از نمايشگاه خريده ، انصافاً کتابهاي جالبي بودند بعد دوباره بيکاري و تنهايي آمد سراغم که نزديک بود بروم سراغ فهميه رحيمي و ر. اعتمادي که خدا را شکر اين اتفاق نيفتاد اما پيش خودمان بماند يکبار توي يکي از همين شبها نشسته بودم پاي تلويزيون که کنترل از دستم در رفت و خورد به شبکه چهار و آن هم نقد کتاب آقا رضا رهگذر ، مي توانيد حدس بزنيد چه کتابي را داشتند مي نقديدند اصلاً باور نمي کنيد کتاب «يلدا » اثر م. مودب پور و دو تا کارشناس خبره داشتند از زواياي پيدا و پنهان اين رمان و به طور عام تر رمان هاي عامه پسند را بررسي مي کردند . چند سال قبل هم آقا رضا در فصل نامه ادبيات داستاني باز هم رفته بود سراغ فهيمه رحيمي و رمان هاي عامه پسند و از قول خودش و دوستان و آشنايان حسابي اين بندگان خدا را ارشادات کرده بود و آب خنک روي آتيش دل ادبيات ريخت . هر چه فکر کردم چرا آقا رضا سراغ نويسندگان مطرح و تاثير گذار نمي رود و دست از سر کچل اين ضعيفه ها بر نمي دارد اولش درنيافتم اما بعد از سالهاي سال چله نشيني و مراقبت چيزهايي دستگيرم شد .

 

 

حکايت :

 يک روز گرم تابستان رفيق فابريک آقا رضا (همان رفيق گرمابه و گلستان سابق) رفته بود منزل استاد رهگذر و در کمال تعجب ديد آقا رضا ، طاقباز زير کولر دراز کشيده و دارد «پنجره» فهيمه رحيمي را مي خواند متعجب از گفتار وي (رمان هاي خاص در حد بوف کور) و کردار ايشان (اتوبوس فهيمه رحيمي) انگشت حيرت بر دندان گزيد و بعد حيرتش را با استاد در ميان گذاشت که اين چه حالت است استاد ؟ استاد چشمکي کم خطر از نوع شرعي اش حواله رفيق شان فرمودند و گفتند : آدم بايد خيلي بيکار باشه تا اون کتابا رو بخونه تازه هر چي هم بخونه تهش چيزي دستگيرش نمي شه ، بوف کور رو هم چون هيچ کس نفهميد گذاشتند به حساب بهترين رمان قرن. و بعد کتاب خانم رحيمي را تکان داد : اين کتابا کمي ضعف دارن ولي بهتر از اونا هستند ، حداقل جوري مي نويسن که آدم لپ مطلب رو مي گيره . و بعد حکمت خودشان را صادر کردند و يکي از فوت هاي کوزه گري را به رفيق نشان دادند و گفتند : يادت باشه آدم اين کتابا رو بخونه مي تونه بدون خوندن اون کتابا راحت اونا رو مثل آب خوردن نقد بکنه .

يک سفارش اکيد : نويسندگان مطرح و مهمي امثال دولت آبادي ، درويشيان ، مندني پور ،  رواني پور اگر اينقدر قلنبه سلنبه ننويسند و ياد بگيرند کمي راحت الحلقوم تر بنويسند شايد آقا رضا کتابشان را بخواند و توي نقد و بررسي هايش از اين نويسندگان هم چيزي بنقدد .

 

بهتان گفته بودم اين برادر مارکز ايران بيا نبود و فقط داشت ما رو رنگ مي کرد بيچاره براري و سيدحسيني حسابي دلشان را صابون زده بودند از لپ هاي مارکز بقول هدايت ويشگون بگيرند ، همان بهتر که اين آقاي وبايي نيامد ايران ، خدا کند صد سال ديگر از عمرش را هم توي تنهايي بماند.

 

مبحثي درباره ازدواج شاعران

نگاه اول : دوستي (از نوع آقايش) مي گفت هنرمند جماعت مخصوصاً شاعران نبايد هرگز تن به ازدواج مزدواج بدهند اگر هم دادند با يک غير شاعر حداقل ندهند چرا که بعداً فاتحه مبارکش خوانده است .

اما بنظر بنده همسر آقاي شاعر که مي داند ايشان دوست دارند اولين شنونده و خواننده شعرهايش خانم مهربان و همسر عزيز دردانه اش باشد شايد همان روزهاي اول نامزدي به شعرهاي آقاي شاعر روي خوش نشان بدهد و کمي به به و چه چه کند اما کمي که گذشت موقع شعر خواني ، خانم حوصله اش سر مي رود و شروع مي کند به نق و نوق کردن و ادادا و اطوار در آوردن که ولش کن ، خسته ام ، حوصله ندارم . تازه بعد از مدتي نسخه ي ديگري براي شوهرش مي پيچد و با قيافه حق به جانبي مي گويد راستش رو بگو اين شعر رو براي کي گفتي ؟ دريا ديگه کيه ؟ داري منو خر مي کني که نفهمم ! مهتاب کدوم دوست دخترتته ؟ با باران چيکار کردي که اين جوري براش غم و غصه مي خوري ؟ يلدا کدوم خريه ؟ با شکوفه حتماً يه کارهايي کردي ؟ خدا لعنتت کنه ، تف به روت مرد ، خدا الهي به زمين گرمت بزنه . و بعد قصه ي قديمي چمدان و ساک بستن و راهي خانه بابا ننه شدن آغاز مي شود و آقاي شاعر با کاغذهاي مچاله شده ي شعرش التماس کنان به غلط کردن و گه خوردن خودش اعتراف مي کند .

نگاه دوم : از آن طرف (دوستي از نوع خانمش) (البته از نوع خواهر برادري اش) با آن آقاي بالايي هم عقيده است  که يک شاعر حتماً بايد با يک شاعر ازدواج کند تا حرف همديگر را بفهمند تا هي لي لي به لا لاي همديگر بگذارند و هي از شعر هاي همديگر تعريف کنند و اول شعرهايشان بنويسند «به عزيز ترينم» يا «به همراه جادواني ام » ، «به مرد روياهايم» ، «به بانوي خاطره هايم» و از اين دست چرت و پرت ها و حسابي هندوانه زير بغل همديگر بگذارند ، البته باز هم اين خانم عقيده دارند بايد بيشتر آقايان از خانم ها تعريف کنند که خانم ها نازک نارنجي اند و تازه جنس لطيف تعريف بيشتري دارد تا جنس غير لطيف .

بعد هم در راستاي فرمايشات خويش متذکر شدند تازه اگر يک روز آقاي شاعر خسته و کوفته از کار بيرون به منزل تشريف آورد و از طرفي خانم هم آنقدر سرگرم سرودن تازه ترين شعرشان بوده و فراموش کرده غذا درست کند آقا بگويد : اشکالي نداره خانوم جون شعر جديدت رو بخون تا دلي از عزا در بياورم .

 يا حتي اگر خانم يادش بوده ، غذا هم درست کرده آن هم عدس پلو و وقت تشريف فرمايي آقا تازه يادش آمده اين بويي که موقع سرودن غزل تازه اش به دماغش مي خورد از خانه همسايه نبود و غذاي خودش بود که جزغاله شده و جايش توي سطل زباله است نه معده صاحب مرده ي شوهرش ، آقاي شاعر هم تمام خستگي وگرسنگي اش را بعد از شنيدن غزل جديد خانم کاملاً فراموش مي کند و مي گويد : اشکال نداره عزيزم به جاي عدس پلو بيا اين غزل رو برام بخون انگار داريم غزل پلو مي خوريم .

(شما تا حالا همچين مردي را زيارت کرديد ؟ )

نتيجه اخلاقي :

اگر خانم هاي غير شاعر آن همه بدي داشته باشند و حتي بدتر از آن شعر هم نگويند حداقل غذايشان هميشه آماده است ، توصيه مي کنم آقايان شاعر با خانم هاي شاعر ازدواج نکنند چرا که مردها اگر از همه چيز شان بزنند از شکمشان به هيچ وجه نمي زنند .

ميم . فرشوت

 

 

 

فرتوت در نظر دارد در پست بعدي خود مجموعه اي از نقدهاي شما عزيزان را پيرامون اشعار جناب آقاي سيد محمد علي رضا زاده را قرار دهد. به همين سبب سه غزل ذيل به حضورتان تقديم مي گردد. از عزيزاني كه نقدي پيرامون اشعار ايشان دارند را به نشاني هاي زير ارسال نمايند.

 

fartootinfo@yahoo.com

 

a_yosofian@yahoo.com 

۱)

اين روزها تمام تنم درد مي كند                 با دوستان قدم زدنم درد مي كند

شلوار آبي ام، كت و كفش و جليقه ام          تا دكمه هاي پيرهنم درد مي كند

با اجتماع بهت زده، شاعران گيج                هر لحظه هر كجا كه منم درد مي كند

در ذات جمله هاي من اندوه ريختند            مصرع به مصرع سخنم درد مي كند

مورفين بوسه هاي تو خوابم نمي كند          مژه به مژه دوختنم درد مي كند

 

۲)

نه در خورِ توكه از ريشه عامی ام خانم          به بنده دست نزن من جزامي ام خانم

جهان بي عددم، بي شبيه و بي جفتم           من آفتاب هميشه زكامي ام خانم

نه عاشقم نه مسيحاي شعر مولانا               خراب طالع چشمي حرامي ام خانم

كجا محمد علي نيست چشم و ابرويم         كجاي موهايم گفته كامي ام خانم

جزام فقر تماميِ بودنم دارد                       هميشه مجرم بي اتهامي ام خانم

تجسم مرگم، خانقاه انكارم                       به بنده دست نزن من جزامي ام خانم

 

۳)

روح من نيست در پي تن من، پير تنبور زن بزن تنبور

خانه مرده شوي را ماند، شهر مردان تن بزن تنبور

اي مسيحاي بي لب و انفاس، لب تو زخمه هاي انگشتت

نفست در هواي تنبورت، تن تتن تن تتن بزن تنبور

شهر را دوره كنريا، هياهو كن، شير را همنشين آهو كن

ديوها را به ساز جادو كن، به تنت كن كفن، بزن تنبور

اي خليل هزاره ي سوم، آتش آزاده ي وطن بدرود

بيستون زاده در شب نمرود، بت پليدي شكن، بزن تنبور

شب دراز است مثل گيسويت، شانه كن خاك بر محاسن را

شعله سرد است خوب مي دانم در پي سوختن بزن تنبور

عشق مولايي ات به جانم باد، سوختن ها در استخوانم باد

خار در چشم و استخوان در حلق، پير تنبور زن بزن تنبور

سيد محمد علي رضا زاده

 

  

اشتباهِ پيراهن

 

در پيراهنم گل مي دهم

با استخوانهايم نفس مي کشم

و مي بينم

رودخانه از آبي بي اندازه است

من در هواي باران

چتر را گم مي کنم

کمي از خاطرات قديمي

هنوز توي اتاق نفس مي کشد

و آلبوم با آدم هايش ورق مي خورد

عشق اشتباه بود

و عاشق اشتباه محض

اما لانه اي که بر درخت نيست

خيال پرنده را اسيرتر مي کند

و بر برف

جوانه هاي گندم مي رويد

گل لبريز بهار

بهار آبستن بوسه

شکل عشق در تابلو جا نمي گيرد

عشق طاقت نمي آورد

و پيراهن من پيراهن تو را شکوفه مي دهد  .

محمدرضا براري